برگ‌ریزون

زمینِ برگ‌ها

هر جمله‌ای که یکی از کتابش برداشت و این‌جا انداخت. برگِ تازه از بالا می‌آید. تا حالا ۱۳ برگ این‌جا نشسته.

۱۳ از ۱,۰۰۰ برگ ۱٪

هدفِ جمعی تا شبِ یلدا. جدولِ نفرات

It sucks how we're all being raised to die. Yes,we live , or we're given the chance to, at least,but sometimes living is hard and complicated because of fear...

They both die at the end · Adam silvera · ص ۱۰۰
Yasna

فراتر از کوه‌های مه‌آلود و سرد،
به سیاهچال‌های ژرف و غارهای کهن
در جاهایی ژرف، جایی که چیزهای تاریک در خواب‌اند،
در تالارهای توخالی زیر کوهستان
کاج‌ها بر فراز بلندی‌ها می‌غریدند،
بادها در شب ناله می‌کردند

ترسیم غریبانه ای از دنیای وهم آلود سرزمین میانه

علیرضا

گفتم که دوستانم جورج صدایم می‌زنند. و تو هم نمی‌توانی وارد کوپه‌ی راحت و یکنفره‌ی من شوی، زیر صندلی بروی و مرا مجبور کنی که برای عمویت دروغ ببافم و بعد بگویی دوست تو نیستم. می‌توانی؟

آواز قو · آگاتا کریستی

اسم کوچیک >>>>

مانی

پرسید:"چطوری؟"
سوالی بود که برای پاسخش ریاضیات سطح دانشگاه و حدود یک ساعت بحث و گفت و گو لازم بود. صد احساس متضاد داشتم، بخش بزرگی از آن کسر شد تا مساوی شود با سرما و خستگی و نه چندان علاقمند به صحبت. بنابراین گفتم:"خوبم، فقط سعی میکنم خشک شم."

تهی شهر · رنسام ریگز · ص ۴۷
سمانه

آرامشی که بدون حضور آن‌ها در زندگیت تجربه میکنی
ارزش این را دارد که در زندگی آن ها آدمِ بد باشی!

اجازه نده هر چیزی روی تو تاثیر بگذارد · دنیل چیدیاک
نرگس

تنها راهِ یاد گرفتن، زندگی کردنه.

کتابخانه نیمه شب · مت هیگ

چون واقعا داریم زندگی نمیکنیم... داریم میگذرونیم، باید شروع کنیم زندگی کردن و یاد بگیریم چجوری زندگی کنیم🤍

Alice

کوره جنگ بخش مهمی از آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند. با هم یکی می‌کند. البته عده زیادی هم همدیگر را می‌کشند. خاصیت جنگ این است. عده‌ای که همدیگر را می‌شناسند، باهم مودبانه صحبت می‌کنند، گاه طرف مقابل را برادر، رفیق و عزیز خطاب می‌کنند، در کاخ‌ها و هتل‌های گران‌قیمت دور میز مذاکره می‌نشینند، غذاهای خوب می‌خورنت و با هم می‌خندند. آن وقت عده‌ای خام به خاطر همین آدم‌ها همدیگر را می‌کشند.

مذهب عشق · محمدحسین پاپلی یزدی · ص ۲۸۲

چقدر قشنگ جنگ رو توصیف کرده :)))

مانی

این دل آدم را می‌شکند، اما گاهی باید بگذاری قلبت بشکند تا زنده بمانی.

قطار نیمه‌شب · مت هیگ · ص ۱۵

قشنگ بود :)

مانی

عشق واقعی محجوب و خجالتی است و صبر پیشه می کند.

دیوید کاپرفیلد · چارلز دیکنز
میترا

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید
من می خندیدم و می گفتم " آری شود ولی به خون جگر شود"

بامداد خمار · فتانه حاج سعید جوادی(پروین) · ص ۳۹۱

چون ای جمله بسیار غمگینم کرد

علینا

_چرا نمی‌توانی حالا پرواز کنی مادر؟
+چون بزرگ شده ام. وقتی مردم بزرگ می‌شوند راه را فراموش می‌کنند.
_چرا فراموش میکنند؟
+چون دیگر بی گناه و شاد و احساساتی نیستند.فقط آدم های شاد و بی گناه و احساساتی می‌توانند پرواز کنند.

پیترپن · جی. ام.بری · ص ۲۸۹
سمانه

دفترم! خوبست در آن یادداشت کنم که میتوان لبخند زد و لبخند زد و باز رذل و ناکس بود؛

هملت · ویلیام شکسپیر · ص ۳۵
Yasna

فرار کن، پیدین. چون اگر بگیرمت، مطمئن باش تیرم خطا نمیره. دیگه هیچوقت احساساتم رو قاطی این ماجرا نمیکنم.

ناتوان · لورن رابرتس

حرفی که از ته یه قلب شکسته بیرون میاد خیلی قدرتمنده.

سمانه

تو هم برگ بنداز

هر کتابی که تموم کردی: اسمِ کتاب، اسمِ نویسنده، و یه جمله از خودش که دلت رو برده. همین.

برو به برگ‌ریزونِ اپ